چهارشنبه, 21 قوس , 1397
کد خبر: 11252 زمان مخابره: دوشنبه, 16 دلو , 1396

صلح؛ طالبان و استراتژی جدید آمریکا !

صلح با گروهای مسلح تروریستی و درگیر جنگ با نظام سیاسی افغانستان، سال‌ها است که به عنوان یگ استراتژی  در سیاست های راهبردی حکومت افغانستان موقعیت یافته و مورد توجه قرار گرفته است. در همین راستا شورای عالی صلح به مثابه نهاد اجرایی این استراتژی اعلام موجودیت نموده و صلح را به عنوان اولویت اصلی برای کشور، نظام و امنیت عمومی کشور تلقی کرده و تلاش‌های فراوان را هرچند کم نتیجه و یا بی نتیجه به خرج داه است. این تلاش‌ها تا هم اکنون از سوی معارضان مسلح، با جنگ، خشونت، ترور و آدم ‎کشی ‎های گسترده و حیرت انگیز پاسخ داده شده و هیچ نوع نرمشی جهت پذیرش اصول و معیارهای زندگی مسالمت آمیز و صلح مدارانه  صورت نداده است. پیام های که تاکنون از سوی گروه های مسلح به ویژه طالبان دریافت شده است، پیام مرگ، نفرت، خشونت و ویران گری بوده و مطالبات جز عملیاتی ساختن تفکرات و ایده های غیر قابل انعطاف آنان، پیام دیگری شنیده نشده است.
در این میان اما؛ پرسش اساساسی این است که چرا راهبرد صلح با صرف امکانات و هزینه‌های فروان تا هنوز نتوانسته است به نتیجه امیدوار کننده ای برسد و از همه مهمتر چرا اتخاذ این راهبرد مورد بازبینی و بررسی مجدد قرار نگرفته و چرا جهت عملیاتی ساختن اصول و اهداف استراتژی صلح رویه ها و تاکتیک‌های دیگری مورد عمل قرار نگرفته است؟ پاسخ به این پرسش‌ها نیازمند تحلیل و موشکافی ظرفیت‌های صلح مدارانه گروه‌های معارض مسلح می‌باشد که لازم بود در ابتدا امر مورد توجه قرار می ‎گرفت و لی با آن هم، تشریح صلح ناپذیری طالبان و سایر همقطاران دهشت افگن آنان در این شرایط نیز مفید می‌باشد.
ایدئولوژی و تفکر عمیقا انعطاف ناپذیر مبتنی بر تفسیرسخت و خشونت آمیز دینی طالبان و هقطاران شان، اجازه ورود آنان را به جرگه صلح نمی‌دهد. طالبان هنوز اعتقاد دارد که ماموریت دینی و الهی آنان ایجاد امارت اسلامی در کشور افغانستان است و برهمین اساس از نیروی بسیج قوی برخورداد گردیده و توانسته است جوانان بسیاری را به سوی کشتار شهروندان عادی کشور، نظامیان و منسوبین حکومتی و اتباع کشورهای دیگر سوق دهد. امارت اسلامی باتکیه برتفسیر مضیق و اجتهاد ناپذیر آموزه های دینی،  با مقولات جدید حقوق بشری، رعایت و حرمت گذاری به حقوق اساسی و آزادی های عمومی شهروندان، تکثر و مشارکت پذیری نظام سیاسی و ازهمه مهمتر تعهدات و قرار دادهای دوجانبه و چند جانبه با کشورهای غیر مسلمان، اعتقاد نداشته و بربنیاد قاعده «نفی سبیل کفر بر مسلمان» به جنگ و خشونت و ویرانگری خویش ادامه داده و قدمی هم در این راه کوتاه نیامده است. هرچند مدیران ارشد ماشین جنگی طالبان در فسادها و انحرافات دینی و اجتماعی عدیده ای چون؛ دریافت سرمایه ‎های جرمی مواد مخدر، دزدی و چپاول اموال شهروندان، در یافت کمک از نهادهای استخباراتی کشورهای غیر مسلمان و مانند آن، غرقند و زندگی ‎های تجملاتی در کشورهای همسایه و غیر همسایه برای اقارب، دوستان و خانواده‌های شان فراهم نموده است، ولی در عین حال با تحمیق دینی و مذهبی، از ظرفیت بالا برای بسیج نیروهای ساده دل و تحمیق شده برای جنگ و ویران گری برخوردار می‌باشد.
حکومت افغانستان در طول چندین سال که استراتژی صلح را تعقیب می‌نماید، تاکنون نتوانسته است که به تدوین محورهای مشترک و ملی قابل پذیرش باگروه های جنگ طلب دست بیابد. طالبان و گرو های همقطار شان تا کنون نه به قانون اساسی به عنوان چارچوب مذاکرات صلح و نه به اصول و معیارهای ملّی دیگری که مورد توافق قاطبه شهروندان کشورباشد، اعلام وفاداری نکرده است. برهمین اساس موضوعات و چارچوب های یگ گفتگوی سازنده و صلح آمیز کاملا مفقود بوده و در نتیجه تلاش ‎های صلح به یگ تلاش بی نتیجه و تخیلی و صرفا برای اقناع افکار عمومی، فرو کاسته شده است. نتیجه آنکه طالبان و گروهای معارض مسلح و هم قطار آنان، تا هم اکنون از ظرفیت‌های لازم تئوریکی و اعتقادی برای پذیرش صلح در چارچوب معین و مورد توافق برخوردار نبوده و تاهم اکنون نیز دارا نمی باشد.
علاوه بر نبود ظرفیت ‎های لازم ایدئولوژیکی در منظومه ذهنی و فکری طالبان و گروهای همسو، نبود باورهای سیاسی به صلح به عنوان راه حل اصلی منازعات ملی، یکی دیگر از موانع اصلی نرسیدن به صلح با گروهای مسلح معارض می‌باشد. هنوز طالبان به این باور می باشند که حکومت افعانستان به عنوان حکومت مشروع و ملی صلاحیت لازم برای گفتگوی صلح را دارا نمی‌باشد.طالبان با توجه به تاثیرگزاری شان در روند سیاست و قدرت، جلب حمایت‌های کشورهای منطقه ای، دریافت کمک های هنگفت اقتصادی از منابع استخباراتی کشورها و تسلط کامل براقتصاد جرمی مواد مخدر و سایر پتانسیل ‎های موجود شان، به این نتیجه نرسیده است که صلح را به عنوان راه حل سیاسی حضور و مشارکت در قدرت، بپذیرند. آنان هنوز امیدوارند که با ایجاد یک حکومت مقتدر دینی می‌تواند طرف اصلی در مناسبات جهانی، منطقه ای و ملی باشند. در نتیجه گروهای مسلح و برانداز، تاهنوز از ظرفیت لازم سیاسی برای پیوستن به صلح را دارا نبوده و اصرار حکومت افغانستان بر رویه قبلی شان برای ایجاد صلح به هیچ نتیجه و دست آورد مثبتی همراه نخواهد بود.
در این میان اما تغییر استراتژی آمریکا به عنوان حامی اصلی حکومت افغانستان امید وار کننده و قابل بحث است. استراتژی جدید آمریکا از آن جهت که طالبان را از لیست گروهای قابل مذاکره حذف نموده و سیاست جنگ با آنان را در دستور استراتژی جدید خویش قرار داده است، این خوشبینی را به وجود آورده است که با حذف رهبری تندرو طالبان، رهبری معتدل تری با تفکرات دینی متعادل ظهور و بروز نموده و در نتیجه بنیان های تیوریکی پذیرش صلح در چارچوبه های معین ملی ریشه بگیرد. از سوی دیگر با فشار بر حامیان منطقه ای و بین الملیی طالبان، ظرفیت های سیاسی گروهای مسلح به خصوص طالبان برای پیوستن به صلح توسعه خواهد یافت.
در این میان اما؛ آن چه که مایه نا امیدی می شود، مشخص نبودن منافع و مطالبات معقول و منطقی کشور پاکستان می باشد که تاهنوز با ابهامات زیاد روبرو است. هرچند در این قسمت حکومت افغانستان نیز مقصر است و تاهنوز نتوانسته است که مطالبات نامشروع و یا مشروع و منطقی کشور پاکستان را برای افکار عمومی شهروندان افغانستان تشریح و وضاحت دهد تا در  پرتو آن به یک اجماع ملی رسیده و تصمیم ملی در برابر جنگ و صلح اتخاذ شود، ولی در عین حال این مهم به یک ضرورت تبدیل شده است که مطالبات و دغدغه های کشور پاکستان به مناظره ملی گذاشته شده و براساس دیدگاه، فهم و تصمیم ملی به سمت خاتمه دادن به جنگ و خشونت با کشور پاکستان حرکت شود. جنگ در ابهام، صلح در ابهام و ترس از داوری ملی نسبت به موضوعات کلان ملی هم چون جنگ با پاکستان ره به جای نخواهد برد. نگرانی و دغدغه کشور پاکستان نیازمند بررسی ملی و تصمیم ملی است.