امروز مصادف با سه شنبه, 17 سرطان , 1399 , Tuesday, 7 July , 2020
کد مطلب : 9731 , ,
+
-

جامعه اي درغياب کرامت انساني(4)

زمان انتشار : پنج‌شنبه, 24 آگوست , 2017 , بخش : مقاله

در ادامه تئوري فاشيسم که ارزش انسان را وابسته به اطاعت آن از حکومت مي دانست تفکر نژادگرايي نازيسم در آلماني بين دو جنگ جهان اول و دوم به ميدان آمد که ارزش  انسان ها در پرتو  نسل  نژاد تعيين مي شدند و بر اساس اين نظريه انسان ها را بر اساس خصوصيات نژادي به انسان هاي کامل، انسان هاي ناتمام، انسان هاي ناقص و موجودات پست دسته بندي مي شد و بر اساس اين نظريه فرد در خدمت جمعيت و گروه نژادي است که زندگي و مرگ او را در اختيار دارد، ارزش و جايگاه او نيز بر اساس همان گروه نژادي سنجيده مي شود. حزب نازي آلماني بر اساس خلق همين مفاهيم و طرح اصلاح نژاد بشر باعث به وجود آمدن جنگ جهاني دوم گرديد که بزرگترن فجايع را در تاريخ بشر خلق نمود. تفاوت اين انديشه با انديشه فاشيستي در اين است که نظريه پردازان تفکر فاشيستي انسان هاي را داراي ارزش و کرامت مي دانند که به تمام معنا از حکومت اطاعت داشته باشد و فرق نمي کند از که از هر قوم و نژادي باشد اما طرفداران انديشه نژادگرا دايره را تنگتر مي سازد علاوه بر اين که انسان متعلق به نژآد خاص را داراي کرامت مي دانند، حکومت و رهبري را نيز حق مسلم همان نژاد مي دانند.
البته بايد ياد آوري شد که اين دو طرز تفکر  سابقه اي به سابقه زندگي اجتماعي بشر دارد که عملا در جامعه اعمال مي شده اما اين که به صورت يک تفکر سياسي مطرح شد و طرفداران آن به صورت برنامه ريزي شده در پي تطبيق آن برآمد، مربوط به قرن بيستم ميلادي و مخصوصا بين جنگ جهاني اول و دوم مي شود.
هرچند اکثر مردم افغانستان و مخصوصا اقليت هاي قومي بر اين باورند که اين طرز تفکر در افغانستان نيز حاکم بوده، اقوام غير قوم حاکم هميشه قرباني مفکوره نژاد پرستانه و قوم گرايانه حاکمان اين سر زمين بوده اند اما من بر خلاف اين نظريه همان قسم که در بخش سوم نيز اشاره کردم بر اين باورم که نظام حاکم در افغانستان در طول تاريخ نظام فاشيستي خانوادگي بوده نه قومي و نژادي. ممکن است شعارها براي اغفال مردم و گروه قومي خاص، قومي بوده باشد اما دورة تاريخي هر يک از حاکمان گذشته اين سر زمين را که ورق بزنيم و رفتار و کردار آن ها را زير زره بين تحليل قرار دهيم، ديده مي شود که آن ها به جز قدرت و حاکميت خود و خانواده خود به چيز ديگر توجه نداشته اند. به عنوان نمونه تکه اي از کتاب «تحفة الحبيب» ملا فيض محمد کاتب هزاره در اين جا مي آورم « پس از انجام مراسم جلوس ميمنت مانوس، امراء را با خوانين دراني، خلاع فاخرّة ارزاني فرموده، هرکدام را به‌منصبي‌که از قِبل احمدشاه داشت، لطف و احسان نموده به‌همان وطيره گذاشت. پس از نظم و نسق امور مهمّة قندهار و اقامة چندي در آن ديار، با سردار جهان‌خان سپه‌سالار و لشکر رکابي خويش از قندهار راه کابل پيش گرفت و چون اکثر امراي درانيه به‌سبب قتل شاه‌ولي‌خان وزير، از تيمور شاه دلگير بودند و در غياب سخن معاندت وي تقرير مي‌کردند، تيمور شاه از جبين ايشان اثر مخالفت مشاهده کرده، بعد از ورود در کابل، چند تن از ايشان را که يکي از آن جمله ديوان بيگي بود، حکم قتل صادر فرموده، همه را به‌ياسا رسانيد. از اين معني خوف و رعب درانيان که از قتل شاه‌ولي‌خان سرگردان بودند افزون‌تر گشت. عبدالخالق خان سدوزائي را که به‌تصور خويش خود را عموي احمدشاه مي‌پنداشت به‌اغوا برداشتند و او به‌نيروي بازوي درانيان فريفته شده لواي بغاوت افراشت و داعي امر سلطنت گرديده، مصدر شورش عظيم گشت و به‌اندک فرصتي، قريب به شصبت هزار نفر فراهم آورده به‌عزم تسخير کابل و تدمير تيمور شاه از قندهار راه برگرفت. اين وقت تيمور شاه را زياده از شش‌هزار سوار که آن‌هم بعضي را پسر در قندهار و پدر در کابل و برخي  را پسر در کابل و پدر در قندهار بود، در تحت رايت نبود، با وجود آن به‌عزم مدافعه راه قندهار برداشت و از همراهان عبدالخالق خان، پائنده خان، محراب خان شيرزائي شعبة بارک‌زائي  و دلاورخان اسحق‌زائي هر سه تن با جمعيت خويش از او رو برتافته به‌خدمت تيمور شاه شتافتند و فيض ملازمت رکاب شاهي درريافتند. آن‌گاه که هردو لشکربه‌هم رسيدند، محاربة سخت روي داده، آخرالامر قندهاريان مغلوب شدند، عبدالخالق خان دست‌گير گشته به‌امر تيمور شاه از حلّبة بصر عاري گرديد وديگر اُسراء را سرداران دراني که ملازم رکاب شاهي بودند به‌زر خريده، جانب اوطان شان روان کردند. پس از حصول فتح، سردارپائنده خان بارک‌زائي و دلاور خان اسحق‌زائي که هردوتن از عبدالخالق خان روگردان و با شاه هم‌عنان شده بودند، به‌لقب سرفرازخاني و مددخاني مخاطب و ممتاز گرديدند.» به عنوان نمونه به اين تکه اي  از کتاب (تحفة الحبيب) که از زير فيلتر حاکم زمان گذشته است، نگاه کنيم ديده مي شود که در اين واقعه طرفين جنگ يک قوم و حتي در هر دو لشکر اعضاي يک خانواده وجود داشته که براي به قدرت رساندن و يا استحکام قدرت يک سردار و سر کوب ديگري در ميدان جنگ آمده و به روي هم ديگر شمير کشيده اند و با کمي دقت خوب در ميابيم که حاکمان افغانستان  براي استحکام قدرت خود جز زر و زور راه ديگر نداشته اند، گروهي را با زر مطيع ساخته اند و جمعي را که هواي قدرت و حاکميت در سر داشته اند به بدترين وجه ممکن سرکوب کرده اند در هر دو صورت انسان افغانستاني به طور عموم قرباني خودخواهي شاه و اطرافياني او بوده اند که با زر و خلعت خريداري شده و کمر براي سرکوب ديگران بسته اند. اين واقعه مشت نمونه خروار است و اگر تاريخ حاکميت هر حاکم در اين سر زمين را مطالعه کنيم از اين امر استثنا نيست، آن قدر شفتة قدرت و حاکميت بوده که انسانيت، قوميت، نژاد، دين و وطن در مقابل قدرت رنگ پاخته و هيچ مفهومي نداشته است اگر به گذشته نزديک مراجعه کنيم، ملا عمر براي تثبيت عنوان امير المؤميني براي خودش هزاران انسان را قرباني کردند و در حال حاضر جانيشان آن نيز براي به دست آوردن اين مقام هزاران انسان را به قرباني گرفته اند. و اين قدر مسلم است که در نزد اکثر رهبران ديگر اقوام ساکن در اين کشور به تجربه ثابت شده که مردم و حق مردم ادعاي بيش نيست و آن چه براي شان اهميت دارد قدرت و مقامي است که از مردم به عنوان وسيلة رسيدن به آن استفاده مي کنند. بنابر اين بر مردم است که چشمان شان را به روي واقعيت هاي موجود در جامعه افغانستان باز کرده و جهت احراز مقام انساني و شهروندي خود به عنوان يک جامعه متحد و به هم پيوتسه اقدام خردمندانه نمايند.
ادامه دارد

دیدگاه ها بسته شده است

آخرین مطالب

مطالب پربازدید