امروز مصادف با دوشنبه, 7 میزان , 1399 , Monday, 28 September , 2020
کد مطلب : 1976 , ,
+
-

آيا مدرسه همه‌ي اقشار جامعه را مخاطب قرار مي‌دهد؟

زمان انتشار : چهارشنبه, 17 فوریه , 2016 , بخش : مقاله

مکتب

 

امروزه بيش‌ ازپيش در مورد دانش‌هايي که در مدرسه به دانش آموزان ارائه مي‌شود، بحث و تبادل‌نظر صورت مي‌گيرد. بحث‌هاي بيشتر انتقادات و سؤالات جديدي را نيز در پي داشته است: آيا دانشي جهاني وجود دارد؟ آيا مدرسه همه‌ي اقشار جامعه را مخاطب قرار مي‌دهد؟ وضعيت اجتماعي هر دانش‌آموز چه نقشي در يادگيري وي در مدرسه ايفا مي‌کند و ده‌ها سؤال ديگر…

در نظر جامعه شناسان، دانش‌هايي که براي تدريس در مدارس انتخاب مي‌شوند، بستگي مستقيم به برنامه‌هايي دارند که جامعه به‌منظور آموزش نسل نوجوان و جوان خود در نظر گرفته است. همين مؤلفه است که تعيين مي‌کند از ميان درياي دانش‌هاي موجود، کدام‌يک بايد در مدارس آموزش داده شود، به چه ترتيبي آموخته شوند و چگونه در مورد آن‌ها از دانش آموزان ارزيابي به عمل آيد. اميل دورکيم در کتاب مطرح خود تحت عنوان روند ترقي دانش در فرانسه، به بررسي تغييرات آموزش از آغاز قرون‌وسطا تا قرن چهاردهم ميلادي پرداخته است. تحليل او وجود روابط بسيار قوي بين محتواي برنامه‌هاي آموزشي و شرايط جامعه در هر دوران را به‌خوبي به تصوير مي‌کشد. در هر دوره مؤلفه‌هايي مثل اقتصاد، چالش‌هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و … نقش بسيار مهمي را در تبيين برنامه‌هاي درسي ايفا کرده‌اند. بدون شک امروزه ما به‌خوبي نسبت به اختلافي که بين مؤلفه‌هاي يادشده وجود دارد، آگاهي داريم، ولي اين تحول نگاه به‌هيچ‌عنوان تحليل ابتدايي دورکيم را زير سؤال نمي‌برد. علت اين مسئله که تلاش مي‌شود از ديدگاه‌هاي دورکيم که در آن زمان ارائه‌شده بود، در تحليل شرايط فعلي نيز استفاده شود، بحراني است که در دهه‌هاي 60 و 70 ميلادي در فرايند جامعه‌پذيري ايجادشده بود. خانواده و مدرسه در رأس بحران‌هاي آن دوره قرار داشتند. از آن زمان تا به امروز نيز مؤلفه‌هايي مثل رابطه‌ي نوجوانان با بزرگ‌سالان، شيوه‌ي انتقال دانش به دانش آموزان و حتي ارائه‌ي تعريفي درست از دانش‌هايي که بايد به ايشان منتقل شود، موردبحث بوده است. در دهه‌ي 60، اين تعريف غالب بوده: دانش‌هاي انتقالي ثابت و جهاني بوده و از دوره‌اي به دوره‌ي ديگر و يا بر اساس منافع و شرايط موجود تغيير نمي‌کنند. به اين تعريف اما انتقادي دوگانه وارد است. اولين انتقاد به‌وسيله‌ي تئوري بازپروري ارائه‌شده است. به اين معني که نحوه‌ي انتخاب دانش‌آموز با توجه به ويژگي‌هاي اجتماعي ايشان، مراتب شکل‌گيري نابرابري را بين دانش‌آموزان متعلق به طبقه‌ي بورژوا و دانش آموزان متعلق به طبقه‌ي کارگر فراهم مي‌آورده. دومين انتقاد به‌واسطه‌ي پيشرفت انسان‌شناسي شکل گرفت، به اين معني که انسان شناسان نشان دادند به‌هيچ‌عنوان نمي‌توان فرهنگي ثابت را براي انتقال دانش‌هاي مدرسه‌اي مدنظر قرارداد و بايد با ديدي جهان محور به اين مسئله نگاه کرد.

دانش‌هاي مدرسه‌اي و بازتوليد نابرابري‌هاي اجتماعي

در دوران امروزي صحبت‌هاي بسياري در اين مورد مي‌شود. با شکل‌گيري جريان فيلسوفان جديد، از اوايل دهه‌ي 70 ميلادي، واکنش‌هاي جديدي نسبت به رابطه‌ي مدرسه و افزايش نابرابري‌هاي اجتماعي شکل گرفت.

اين افراد کساني بودند که سعي مي‌کردند براي فلسفه، حقوقي مجزا قرارداده و آن را در برابر جامعه‌شناسي، مستقل نشان دهند. اين جريان در دهه‌ي 80 ميلادي موفقيت بسيار زيادي داشت و مي‌توان از ژان کلود ميلنر و آلن فينکلکرود به‌عنوان نويسندگان اصلي آن نام برد. البته بايد به اين مسئله اشاره‌کنيم که امروزه تفکر انتقادي شکل‌گرفته به‌وسيله‌ي علوم انساني، در جامعه حکمراني مي‌کند. در اين شرايط است که تفکر فلسفي بايد بتواند جايگاهي مناسب براي خود دست‌وپا کرده و در انتخاب و نحوه‌ي ارائه‌ي علومي که قرار است به دانش آموزان منتقل شود، نقش ايفا کند.

از دهه‌ي 30 ميلادي به بعد، نهاد مدرسه در فرانسه، مقوله‌ي برابري شانس تحصيل براي همه‌ي دانش آموزان را شالوده‌ي اصلي خود قرارداد. برخي از منتقدان به اين امر اشاره مي‌کنند که انرژي صرف شده براي نيل به اين هدف باعث شد تا مسائل اصلي ديگري در رده‌ي دوم قرار بگيرند که مهم‌ترين آن‌ها انتقال فرهنگي بين نسل‌ها بود. بااين‌وجود اين نگرش از آغاز دهه‌ي 30 ميلادي تا دهه‌ي 80 ميلادي، غالب بوده. از اين دوره به بعد بود که کم‌کم افرادي مثل پير بورديو و ژان کلود پاسرون پاي به عرصه گذاشته و ديدي منتقدانه را نسبت به دانش‌هاي انتقالي در مدارس مطرح کردند.

در نظر ايشان دانش‌هايي که به دانش آموزان منتقل مي‌شود در رده‌ي اول اولويت قرار مي‌گيرد و به‌هيچ‌عنوان نبايد به بهانه‌ي شانس تحصيلي برابر براي همه، آن‌ها را دست‌کم گرفت. همين امر نيز باعث شد تا ايشان خود دانش را مؤلفه‌ي اصلي قرار دهند، نه چندوچون انتقالش را. در ديد سنتي که پس از جنگ جهاني دوم و به‌واسطه‌ي برنامه‌ي لانژوين –والون مطرح شده بود (1945) علت اصلي نابرابري اين‌طور عنوان مي‌شد که دانش آموزان مجبور بودند با توجه به وضعيت اجتماعي خانواده‌هاي خود، وارد شاخه‌هاي مختلف تحصيلي شوند. فرزندان طبقه‌ي کارگر و فقير تنها مي‌توانستند تا آخر دوره‌ي ابتدايي تحصيل کنند و يا وارد حوزه‌ي فني-حرفه اي شوند. تنها فرزندان طبقه‌ي مرفه و نخبه بودند که حق ورود به تحصيلات عاليه را دارا بودند.

نظريه‌ي بازپروري سبب شکل‌گيري فرضيه‌ي جديدي شد: نابرابري‌هاي اجتماعي بيش از آنکه به اين انتخاب آشکارا بستگي داشته باشد، وابسته به انتخاب‌هايي پنهان است. موفقيت دانش آموزان بستگي مستقيم دارد به‌تناسب بين جايگاه اجتماعي ايشان و نوع آموزشي که در مدرسه از آن بهره‌مند مي‌شوند. در مورد اين مسئله اما در تحقيقات صورت گرفته صحبتي نمي‌شده. حتي اگر هم توجهي بوده و يا تحقيقي صورت مي‌گرفته، در مورد دانش‌هاي انتقالي به فرزندان طبقه‌ي مرفه و نخبه بوده است. براي مثال مي‌توان به کارهاي کريستيان بولو و يا روژه استابله اشاره کرد.

در همين فاصله‌ي دهه‌ي 60 و 70 ميلاد، ويويان ايزامبر ژاماتي، تنها کسي بود که برنامه‌ي دورکيم را دنبال کرده و تلاش کرد مجموعه‌ي تحولات جامعه، نهاد مدرسه و محتواي کتاب‌هاي درسي را بررسي کند. وي به‌خوبي توانست برخي از چالش‌هاي موجود در مدارس را به تصوير بکشد. براي مثال نشان داد که معلمان چگونه با تغيير خواستگاه اجتماعي مخاطبان خود، شيوه‌ي انتقال محتويات کتاب‌هاي درسي را تغيير مي‌دهند. او همچنين از وراي تحقيقات خود نشان داد که عملکرد برخي از معلمان در کلاس درس تا چه اندازه مي‌تواند جبرگرايي حاکم بر جامعه را دستخوش تغيير کند. ژاماتي توانست به‌خوبي به بررسي ريشه‌هاي پديده‌ي شکست تحصيلي در مدرسه بپردازد. شکست در مدرسه در دهه‌ي پنجاه ميلادي مطرح شد، يعني هم‌زمان با دموکراتيزه شدن دوره‌ي راهنمايي و امکان تحصيل در آن براي همه‌ي دانش آموزان. تا آن زمان اهميت چنداني به اين پديده داده نمي‌شد، ولي با ورود گسترده‌ي دانش آموزان جديد به دوران راهنمايي، شکست در مدرسه به چشم آمد. تحليلگران بايد از يک‌سو به دنبال يافتن علتي براي شکست‌هاي فردي دانش آموزان مي‌بودند و از سويي ديگر اين پديده را در ابعادي جمعي بررسي مي‌کردند. اقدامات ساختارگرايانه‌اي که در طول دهه‌ي گذشته شکل‌گرفته را مي‌توان با همين مسئله توجيه کرد. در باب مطالعه در اين مورد، باوجود پيشرفت‌هاي خوبي که فرانسوي‌ها در چند وقت اخير داشته‌اند، بريتانيايي‌ها بسيار جلوتر هستند. ميشل يانگ، جامعه‌شناس انگليسي ديدگاه‌هاي بسيار مطرحي در اين زمينه ارائه داده و حتي مي‌توان او را به‌نوعي بهترين دنباله‌روي بورديو در نظر گرفت. او توانست به‌خوبي اين مسئله را به تصوير بکشد که علاوه بر راه‌هاي رسمي (آموزش، تعليم، پرورش و …) راه‌هاي پنهاني نيز وجود دارد که دانش آموزان از وراي آن‌ها مي‌توانند نحوه‌ي حضور در کلاس درس، مطرح کردن پرسش‌هاي خود و … را فرابگيرند. دانش‌آموزاني که اين اصول را به‌درستي فرانگيرند، حضور مناسبي در کلاس نخواهند داشت.

دیدگاه ها بسته شده است

آخرین مطالب

مطالب پربازدید